part:2
اسم فیک:زخم های رقم خورده.
``اتفاق غیر منتظره``
۲۰۲۵ ساعت ۹ شب .
+تهیونگ عشقم بیا دیگه.
_......
+تهیونگ عزیزم.
_........
+کل خونه رو گشتم اما هیچ خبری از تهیونگ نبود غذا رو روی گاز رها کردم .
رفتم سمت حیاط کل حیاطو نگاه کردم اما خبری از تهیونگ نبود انگار زمین دهن باز کرده و اونو خورده.
چرا زنگ میزنم بهت جواب نمیدی مرد.
با صدای انفجار بزرگ گوش خراش سرمو برگردوندم نه . نه این امکان نداره.
جهیون اون داخله (بچه تهیونگ و رزا)
+جهیون جهیون نه نه این امکان نداره.
خواستم برم داخل اما کل خونه درحال خاکستر شدن بود.
نمیدونستم چیکار کنم کل همسایه ها دورم جمع شده بودند.
صداها نامفهوم.
دیدنم تار.
و ذهنم بهم ریخته بود.
ای کاش گازو خاموش میکردم ولی بخاطر گاز همچین انفجاری اتفاق افتاد.
با تمام توانم داد زدم .
گریه کردم.
دستمو محکم روی زمین چمن دار فشار میدادم.
آشفتگی .بهم ریختی . عذاب وجدان. ترس
نمیدونستم که الان کدوم حس رو دارم .
یکی از اون همسایه که بغل من وایساده بود .
طوری جلوه داد که انگار میخواد باهام ابراز همدردی کنه نشست کنارمن.
به صورتم چند دقیقه خیره شد و بعد با نیشخند روی لبش حرفشو زد.
*فک میکنی چرا شوهرت خونه نبود هوم .
+...........
*چطوری شوهرت پنج دقیقه قبل این حادثه از خونه بیرون زد .
کمی عجیب نیست شاید همه ی این اتفاقات تقصیره اونه.
+نه . نه .نه تهیونگ من همچین کاری نمیکنه آخه چرا باید بچه ی خودشو بکشه.
*شاید چون هردوتاتون اضافی بودید براش.
+خفه شو خفه شو حتی یه کلمه هم راجب شوهر من اینجوری نگو من . من میدونم که اون کاری نکرده تو داری..........
حرفم با جسد کوچکی که آتش نشینا آورده بودن نصفه موند از جام بلند شد .
قدم به قدم همراه گریه اونو تو دستام گرفتم.
دستای کوچولوش.
جسم کوچکش.
اون مگه چه گناهی کرده بود اون فقط یه نوزاد بود.
یه نوزاد که قرار بود زندگی کنه اما حق زندگیو ازش گرفتن.
شایدم حق با همون فرد بود.
شاید همه ی اینا زیر سر مرد خودم تهیونگ بود.
اما سوالی که ایجاد میشه اینه که چرا چرا اون باید بچه ای که خودش بوجود آورده رو بکشه.
+ازت انتقام میگیرم کیم تهیونگ اینو بهت قول میدم.
(فردای آن روز)
+جسم کوچولوی پسرم هنوز داخل دستام بود.
طاقت این که کسی همراهم نیست و خودم باید براش عضا بگیرم واقعا غیر قابل تحمله .
برای بار آخر به صورت سوخته شدش نگاهی انداختم قطره اشکام روزی صورتش میریختن .
داخل خاک قرارش دادم و با بیل خاک باقی مانده رو روی جسده پر پر شده اش ریختم.
تموم شد.
دیگه جهیون من زنده نیست و من هم همراه با اون مردم.
تنها چیزی که میخوام انتقامه فقط انتقام.
ادامه دارد.......... با حمیتاتون خوشحال میشم🎀🎀
``اتفاق غیر منتظره``
۲۰۲۵ ساعت ۹ شب .
+تهیونگ عشقم بیا دیگه.
_......
+تهیونگ عزیزم.
_........
+کل خونه رو گشتم اما هیچ خبری از تهیونگ نبود غذا رو روی گاز رها کردم .
رفتم سمت حیاط کل حیاطو نگاه کردم اما خبری از تهیونگ نبود انگار زمین دهن باز کرده و اونو خورده.
چرا زنگ میزنم بهت جواب نمیدی مرد.
با صدای انفجار بزرگ گوش خراش سرمو برگردوندم نه . نه این امکان نداره.
جهیون اون داخله (بچه تهیونگ و رزا)
+جهیون جهیون نه نه این امکان نداره.
خواستم برم داخل اما کل خونه درحال خاکستر شدن بود.
نمیدونستم چیکار کنم کل همسایه ها دورم جمع شده بودند.
صداها نامفهوم.
دیدنم تار.
و ذهنم بهم ریخته بود.
ای کاش گازو خاموش میکردم ولی بخاطر گاز همچین انفجاری اتفاق افتاد.
با تمام توانم داد زدم .
گریه کردم.
دستمو محکم روی زمین چمن دار فشار میدادم.
آشفتگی .بهم ریختی . عذاب وجدان. ترس
نمیدونستم که الان کدوم حس رو دارم .
یکی از اون همسایه که بغل من وایساده بود .
طوری جلوه داد که انگار میخواد باهام ابراز همدردی کنه نشست کنارمن.
به صورتم چند دقیقه خیره شد و بعد با نیشخند روی لبش حرفشو زد.
*فک میکنی چرا شوهرت خونه نبود هوم .
+...........
*چطوری شوهرت پنج دقیقه قبل این حادثه از خونه بیرون زد .
کمی عجیب نیست شاید همه ی این اتفاقات تقصیره اونه.
+نه . نه .نه تهیونگ من همچین کاری نمیکنه آخه چرا باید بچه ی خودشو بکشه.
*شاید چون هردوتاتون اضافی بودید براش.
+خفه شو خفه شو حتی یه کلمه هم راجب شوهر من اینجوری نگو من . من میدونم که اون کاری نکرده تو داری..........
حرفم با جسد کوچکی که آتش نشینا آورده بودن نصفه موند از جام بلند شد .
قدم به قدم همراه گریه اونو تو دستام گرفتم.
دستای کوچولوش.
جسم کوچکش.
اون مگه چه گناهی کرده بود اون فقط یه نوزاد بود.
یه نوزاد که قرار بود زندگی کنه اما حق زندگیو ازش گرفتن.
شایدم حق با همون فرد بود.
شاید همه ی اینا زیر سر مرد خودم تهیونگ بود.
اما سوالی که ایجاد میشه اینه که چرا چرا اون باید بچه ای که خودش بوجود آورده رو بکشه.
+ازت انتقام میگیرم کیم تهیونگ اینو بهت قول میدم.
(فردای آن روز)
+جسم کوچولوی پسرم هنوز داخل دستام بود.
طاقت این که کسی همراهم نیست و خودم باید براش عضا بگیرم واقعا غیر قابل تحمله .
برای بار آخر به صورت سوخته شدش نگاهی انداختم قطره اشکام روزی صورتش میریختن .
داخل خاک قرارش دادم و با بیل خاک باقی مانده رو روی جسده پر پر شده اش ریختم.
تموم شد.
دیگه جهیون من زنده نیست و من هم همراه با اون مردم.
تنها چیزی که میخوام انتقامه فقط انتقام.
ادامه دارد.......... با حمیتاتون خوشحال میشم🎀🎀
- ۱.۳k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط